تبليغاتX
شعر و ادب


شعر و ادب

خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است کارم از گریه گذشته است بدان میخندم

فرق بین عشق و هوس چیه؟؟؟؟!!!!!

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 13:7 توسط سپیدار| |

در زمان های بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند،از بی کاری خسته و کسل شده بودند.روزی همه ی فضایل دور هم جمع شدند، فتنه تر و کسل تر از همیشه،ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت:بیایید یک بازی بکنیم.مثلا قایم باشک.همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فریاد زد:من چشم میگذارم...من چشم میگذارم.

و از آن جایی که هیچ کس نمیخواست به دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند که او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد،دیوانگی جلوی درختی رفت و چشم هایش را بست و شروع کرد به شمردن...1...2...3...

همه رفتند تا جایی پنهان شوند.لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد ...خیانت داخل انبوهی از زباله رفت...اصالت در میان ابر ها مخفی گشت....هوس به مرکز زمین فرورفت...طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود رفت و مخفی شد و دیوانگی همچنان مشغول شمردن بود...79...80...81...همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست تصمیم بگیرد و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است.در همین حال دیوانگی به پایان شمارش میرسید،95...96...97...هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید و در بین یک پوته ی گل رز پنهان شد.دیوانگی فریاد زد :دارم می آم . و اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود،زیرا تنبلی ،تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود،دروغ ته دریاچه،هوس در مرکز زمین.یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق...او از یافتن عشق نا امید شده بود.حسادت در گوش هایش زمزمه کرد:تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است.دیوانگی شاخه ی چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته ی گل رز فرو کرد و دوباره و دوباره،تا با صدای ناله ای متوقف شد.عشق از پشت بوته ای بیرون آمد.با دست هایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشت هایش قطرات خون بیرون میزد.شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمیتوانست جایی را ببیند.او کور شده بود...

دیوانگی گفت:من چه کردم؟...من چه کردم؟؟!!!...چگونه می توانم تو را درمان کنم؟عشق پاسخ داد:تو نمیتوانی مرا درمان کنی.اما اگر میخواهی جبران کنی!راهنمای من شو...

و این گونه است که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار او است ....

و نتیجه :هیچ آدم عاقلی به دنبال عشق که هم کور است و دیوانه نمیدود...البته به جز عشق به خدا که آن جایگاه خاص خود را دارد.

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 13:11 توسط سپیدار| |

امروز دلم براش تنگ شده...بیشتر از همیشه...یاد جمله هاش می افتم...وای ...چقد خوشحالم میکنه...دلم میخواد صد بار تکرار کنمشون...دلم میخواد صد بار دیگه بهم بگه...میرم ببینمش...اونهاش...نشسته توی ماشین

دوباره یاد حرفاش می افتم:خیلی دوستت دارم...تنهام نزار ...من خیلی تنهام...میخوای بیام به خوانوادت بگم؟؟... من تا حالا عاشق نشدم ولی الان حس میکنم که عاشقتم...

وای خدایا...این ها رو اون گفت...اینهاش...خوش تیپ تر از همیشه

اما...نه...حتما خواهرشه...اون که خواهر نداره...یکی از هم کلاسی هاشه که چیز خاصی بینشون نیست...

اگه چیز خاصی نیست پس چرا دستاش رو گرفته؟؟؟

دستاش رو...دست هاش...دست...داره میخنده...خدایا چقدر قشنگ میخنده..دلم میخواد دوباره با خنده صدام کنه...اما...داره با خنده اسم....

حتما خیالاتی شدم این اصلا اون نیست من دارم توهم میزنم...

پس چرا انقد شبیه؟؟؟...شبیه؟؟؟..شبیه نیست

خودشه...

...

.....

.......

چقد آسمون گرفته است؟؟؟...خوب داره بارون میاد یعنی چی آسمون گرفته است؟؟؟داره بارون میاد؟؟؟من چرا انقد خیس شدم؟؟؟؟از کی داره بارون میاد؟؟؟؟

از کی اینجا واستادم؟؟؟؟من واسه چی اومدم؟؟؟؟

اون رفته...اون ها رفتن...

اون موقع که اومدم ببینمش که هوا روشن بود...

خدایا چه بارون تندی...دستام یخ زده...کاش بیاد دستام رو گرم کنه...

اون دیگه دستاش ...دستاش...لبخندش...فکرش...مهرش...

چقدر سردمه...

اون من رو دید؟؟؟آره من رو دید...همون موقع که سر...

 رو شونه اش بود...

خدایا....

یادمه نگاهم کرد...چقد نگاهش هاج و واج بود...ولی..

بعدش چی شد؟؟؟؟

بعدش...

...

من دویدم...فرار کردم...اومد دنبالم؟؟؟

نه نیومد...

اره از اون جا فرار کردم...پس اون نرفته

من رفتم

نه ...

در اصل اون رفته...

آره

از همون روز اول عاشقم نبوده...از همون روز اول...از همون روز اول دلش با ...

از روز اول؟

روز اول...

حرفای روز اول...

روز دوم..

روز سوم...

...

امروز روز چندم بود؟؟؟

چه بارون تندی...

چرا سردم نیست دیگه؟؟؟؟

از وسط خیابون دارم میرم...

خط کشی ها...

...

سفید...سیاه...سفید...سیاه...سفید...سیاه...سفید ...سیاه...سیاه...سیاه...

یه نور اومد زیر پام

یه ترمز...یه جیغ... یه غصه...یه درد...یه فکر..یه نفس...یه سیاهی..یه انتظار..یه دل تنگی...یه نگاه...یه قطره اشک...یه سفیدی...یه تصویر...یه حرف...یه حرف به زیبایی همه حرف ها...یه آغوش...یه شب..یه تاریکی..یه خاطره...یه صدا...یه صدا از عاشق...آخرین صدا:

امیدوارم خوش بخت شی...حتی بدون من ...عشق من...

یه مرگ...

19/8/90...2:03...سپیدار...

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 20:27 توسط سپیدار| |

اگه اون که کنارته

تو رو بیشتر از من می خواد

اگه با همون راحتی

اگه باهات راه میاد

اگه روزگار بد...تو رو از من گرفته

اگه خاطرات خوبمون

از خاطرم نرفته

خوشبختیت آرزومه حتی با من نباشی

حتی از خاطره هام جداشی

از همون روز های اول میدونستم نمی مونی...

میدونستم نمیتونی عشق و تو چشام بخونی...

از همون روز های اول دل تو با دیگری بود ...

کاش همیشه پات بمونه اون که عشق بهتری بود...

خوشبختیت آرزومه حتی با من نباشی...

حتی از خاطره هام جدا شی....

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 20:25 توسط سپیدار| |

تو بارون که رفتی شبم زیر و رو شد

 یه بغض شکسته رفیق گلوم شد

تو بارون که رفتی دل باغ چه پژمرد

تمام وجودم توی آینه خط خورد

هنوز وقتی بارون

تو کوچه می باره

دلم غصه دار

دلم بی قراره

نه شب عاشقانه است

نه رویا قشنگه

دلم بی تو خونه

دلم بی تو تنگه....

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 20:24 توسط سپیدار| |

دوستم داشت دوستش نداشتم...

ناراحتش کردم کردم ناراحتم نکرد...

به فکرم بود به فکرش نبودم...(او مرا دوست دارد...)

.

.

.

دوستش داشتم دوستم نداشت...

ناراحتم  کرد ناراحتش نکردم...

به فرکش بودم به فکرم نبود... (من تو را دوست دارم...)

.

.

.

دوستش داشت دوستش نداشت...

ناراحتش کرد ناراحتش نکرد...

به فکرش بود به فکرش نبود...(تو دیگری را دوست داری...)

 

او مرا دوست دارد...من تو را دوست دارم...تو دیگری رادوست داری...دیگری دیگران رادوست دارد...و همه ی ما تنهاییم...

چه بازی نفرت انگیزیست بازی عشق...

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 20:22 توسط سپیدار| |

اندوهت را به برگ ها بسپار؛

بگذار روحت حس کند شادی برگ های گل یخ را،هنگام بارش اشک شوق آسمان بر روی صورت لطیفش ...

میانه پاییز مبارک..

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 17:14 توسط سپیدار| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

 فال حافظ - قالب وبلاگ

كد آهنگ مازیار فلاحی
بذار عاشقت بمونم